nothing to do

(●’◡’●)ノ

💎به زودی...💎

 

انیکا کوچولوشو توی آغوش کشیده بود و دست جه هوا عزیز ترین کسش رو طوری توی دستش گرفته بود که انگار گرانبها ترین جواهر این دنیاست.
به سرعت به سمت خونه تنها  دوستش تائه سو رفت.
با ترس هر از گاهی به پشت سرش نگاه میکرد‌.

+++

با دیدن صحنه ی رو به روش قلبش از حرکت ایستاد.
نمیتونست چیزی که میدید  رو باور کنه.
احساس میکرد نمیتونه نفس بکشه.

+++

منتظر سوکجین بودم
امروز بالاخره به چیزی که میخواست میرسید"انتقام"تمام چیزی که سوکجین میخواست،و تمام همون چیزی که منم میخواستم.
حس گناه بدی داشتم،ولی نمیخواستم سوکجین رو هم از دست بدم پس باید جلوشو میگرفتم.
شاید سخت باشه ولی اون منم که کاری که پدرم بهش متاهم شد  و بی گناه کشته رو به سر انجام میرسونم،یا تو این راه میمیرم یا با زنده موندن،بیشتر از قبل احساس خوشبختی میکنم.
به زودی امتحانات ورودی شروع می‌شد،ولی هدف من" قصر" بود.

+++

_بدون هیچ حاشیه ای...شما دو نفر یکیتون قراره محافظ ولی عهد بشه

+++

 

 

سووووو منتظرش باشید♡○♡

۶ 💙 ۱ 💔

ادامه اون blue and grey هستش یا یکی دیگست ؟! 

جدا عه 

Blue and gray وانشاته

اوه 

بله بله فهمیدم سوووو..... همه را میخوانیم ما میتوانیم :) 

سو سو امیدوارم منو بتونم تمامشون کنم هر دو رو🥲😂💜

اخخخخخخخخخخخ قلبممممممممممممممممم

اوه اینو نذاشتم تو سایت به نظرت خوبه؟ 

💜💜💜

اره خیلی ناناز و شیرینه

حتما بزارش ^^

من که خیلی خوشم اومد

مرسی ^^

حتما میزارمش 
🥺

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
💎𝙸 𝚕𝚒𝚟𝚎 𝚝𝚘 𝚞𝚗𝚍𝚎𝚛𝚜𝚝𝚊𝚗𝚍 𝚕𝚒𝚏𝚎,𝚋𝚞𝚝 𝚕𝚒𝚏𝚎 𝚗𝚎𝚟𝚎𝚛 𝚞𝚗𝚍𝚎𝚛𝚜𝚝𝚊𝚗𝚍 𝚖𝚎:)💎
بلاگ بیان