nothing to do

(●’◡’●)ノ

💎پارت اول 💎

{جیمین}

_جیمیننننن

با عجله به سمت صدای مادرم که دائما صدام میزد رفتم.

جیم:بله

_فرمت رو گرفتم،بپوش ببین اندازه اته.

کفری گفتم:اوماااا مگه نگفتم میخوام خودمم بیام مدرسه رو ببینم(لبامو اویزون کردم )

اوما لبخندی زد:خیلی خب موچی من ،عجله نداشته باش،انقدر ببینیش که خسته شی.

لبخند زدم لباسا رو برداشتم که بپوشم.

یه کم بعد پوشیدمشون و جلوی اینه به خودم نگاه کردم

ایگو پارک جیمین،چه خوب شدی

دیگه وارد یه مقطع بالا تر شدی و یه بچه ی ابتدایی نیستی

باید از فرصت استفاده کنی،تو که دلت نمیخواد مثل قبل تنها بمونی؟!

خودمو انداختم رو تخت.

سعی کن انقدر خجالتی نباشی پسر

مثلا بهشون لبخند بزن.

اینطوری

یه لبخند عمیق زدم

_جییمیییین

جیم:اومدم اوما

* * *

ساعت نزدیک ۴ صبح بود

توی تخت خوابم غلت زدم و وول خوردم.

به ساعت نگاه میکردم 

هعی جیمین فقط سعی کن بخوابی...

الان باید بیدار شی،ولی نه هیجان زیادی که داشتم نمیزاشت بخوابم.

بزرگ شدن اونقدرا هم ساده نیست

اه کشیدم.

...

شاید فقط پنج دقیقه خوابیدم که الارم گوشیم بالاخره زنگ زد.

فورا قطعش کردم.

از جا پریدم.

توی اینه به خودم نگاه کردم زیر چشمام که کم گود شده بود و مشخص بود که کل دیشب بیدار بودم.

لباسامو با دقت اتو کرده بودم.

سریع دوش گرفتم و حاضر شدم.

جیمین تو امروز میدرخشی پسر

_جیمین

جیم:من حاضرم اوما.

...

پشت درهای نقره ای رنگ وایساده بودم و منتظر بودم که باز بشن.

در ها باز شد.

بله من بالاخره وارد دبیرستان شدم.

یه حیاط مربعی داشت،دور تا دور حیاط کلاس و دفتر مدیر و معاون ها بود،به علاوه. ی راه پله هایی که توی تمام ضلع های این مربع وجود داشت که به کلاس ها راه داشت.

تو حیاط وایساده بودم که یه نفر صدام زد.

_جیمین

اصلا نشناختمش

_منم جین

تازه به یاد اوردم،مادر من توی این مدرسه دبیر بود و پدر جین هم دبیر زبان کره ای بود و جین رو همراه پدرش دیده بودم.

بعد از یه کم خوش و بش باهاش به سمت کلاسم رفتم

به سمت یکی از راهرو های رفتم.

کلاس منم طبقه ی بالا بود،اروم ولی استوار قدم برداشتم، رقتم سمت کلاسم که اخرین کلاس توی راهرو بود،در کلاسم رو باز کردم،صندلی های کلاس به شکل نا مرتب چیده شده بود.

یه صندلی خالی پیدا کردم،سعی خودم رو میکردم ولی خجالتی تر از این بودم که با کسی حرف بزنم.

کیفمو تو بغلم گرفته بودم.

_هعی بکی اون پسره رو.

بکهیون:چیه تهیونگ؟اوه چه ریزه میزه و کیوته.

با حس اینکه راجب من حرف میزنن سرخ شدم.

بکهیون:ولی به هرحال به نظر میرسه امسالم قراره از همه کوچیک تر باشی.

ته:اه چرا من دسامبر به دنیا اومدم،همیشه از همه کوچیک تر بودم،ولی شرط میبندم اون از من کوچیک تره

بکی:اوم خوبه منم میگم بزرگ تره،شرط سر چی؟

ته:رامیون خوبه؟

بکی:عالی

پسری که اسمش بکهیون بود زد به شونه ام،به طرفش برگشتم.

جیم:بله

بکی:سلام،خوبی؟من بکهیونم.

ته:تو کی به دنیا اومدی؟

جیم:ها؟

ته:تاریخ تولدت رو بگو بهم

جیم:خب من ۱۳ اکتبر به دنیا اومدم.

ته :وای نه چطور ممکنه

بکی:باختی،ته ته

ته:یعنی چی این برخلاف قوانینه.

جیم:چی برخلاف قوانینه؟

بکی:هیچی،ولش کن ،من بیون بکهیون هستم و اینم تهیونگه

جیم:منم جیمینم،پارک جیمین

ته:خوشبختم جیمین.

به تهیونگ لبخند زدم،بعدش خجالت کشیدم یه کم سرخ شدم.

سرمو برگردوندم.

توی چهارچوب در یه مرد قد بلند و هیکلی رو دیدم که به بچه ها که همه در حال دو به دو حرف زدن با هم بودن زل زده بود

از اونجا که به در نزیک بودم از دیدنش یه کم ترسیدم

جیم: س سلام

مرد:واقعا که

کل کلاس به سمتش برگشت.

مرد:چه وضعیه صندلی های نامرتب و کلاسم که روی سرتونه،همگی زود بلند شید و صندلی هاتون رو دریف های ۵ تا بچینید سریععع

همه بلند شدیم و طی ۵ دقیقه کلاس مرتب شد

مرد بازم توی چهار چوب در وایساده بود به ما زل زده بود.

مرد:همگی بیرون

با تعجب نگاهش کردیم

مرد:بیرون

از کلاس رفتیم بیرون و توی راه رو وایسادیم.

کل کلاس از این برخورد متعجب بودن.

باز بهمون زل زد و دست من رو گرفت کشید و نفر اول وایسوند و بقیه رو پشت سرم

مرد:خوبه حالا به همین ترتیب برید رو صندلی ها بشینید،به ترتیب قد.

لعنتی رسما قدم از همه توی این کلاس کوتاه تره.

رفتم ردیف اول صندلی وسط نشستم و پسری که پشت سرم وایساده بود کنارم نشست .

نگاهش کردم سعی کردم باهاش ارتباط برقرار کنم ولی اون نگاهش به پسری بود که توی ردیف سوم نشسته بود انگار ناراضی بود که کنار هم نیوفتاده بودن مثل اینکه از قبل دوستیه عمیقی بینشونه،منم بهش زل زده بودم ولی متوجه نگاه خیره ام نبود.

با اومدن معلم برگشت طرف تخته.

مرد:خب حالا میشه کلاس رو شروع کرد،طوری که بود ادم حس خفگی بهش دست میداد،خب من بیون یوهان هستم،دبیر زبان کره ایتون،لطفا دیگه اون وضع افتضاح رو تکرار نکنید و تمام کلاس ها همین طور بشینید.

ازمون خواست خودمون رو معرفی کنیم.

همه یک به یک خودشون رو معرفی میکردن،استرس عجیبی تو دلم بود همیشه معرفی کردن برام سخت بود.

طولی نکشید که نوبت من شد.

جیم(خجالت زده):پارک جیمین هستم.

بیون:جیمین از طرف من تو نماینده ای اگر کسی زنگ های دیگه جاشو عوض کرد بهم بگو.

پوففف هنوز نیومده من و خبرچینش کرد و اصلا اینو دوست نداشتم.

جیم:چشم

نوبت پسر کنار دستم شد،دوست داشتم اسمش رو بدونم با دقت بهش نگاه میکردم.

_من مین یونگی هستم.

اوم پس اسمش یونگیه،مین یونگی.

یونگی تمام مدتش رو با پسری به اسم هوسوک میگذروند.

پدرم بهم گفت که سعی کنم به جین نزدیک بشم،چون درسش خوبه...

اون پر حرف نبود و سرش به کار خودش بود.

البته خودمم اینو خیلی دوست داشتم،چون کم حرف بودم، واسه همین زیاد پیششون میرفتم،ولی احساس سر بار بودن میکردم.

من مطعلق به اونا نبودم،بعضی وقتا هم وقتم رو با بکیهون و تهیونگ میگذروندم.

تهیونگ رو خیلی دوست داشتم،دوست داشتم بهش خیلی نزدیک بشم.

کم کم فهمیدم که بکیهون پسر بیون یوهان دبیر زبان کره ایمونه و اونا هم فهمیدن که منم پسر کی ام

دبیر هامون خیلی عالی بودن من حس میکردم که خیلی تو درسام پیشرفت داشتم،من با استعداد بودم هرچند زیاد درس نمیخوندم ولی نمره های خوبی میگرفتم،هنوز اولای سال بود.

دبیر ریاضیمون اولین ازمونش رو ازمون گرفت تا گروه بندی کنه.

نمره ها اومد نمره ام ۳ ونیم از ۵ شده بود.

ولی هوسوک کامل شده بود و یونگی هم ۴ و نیم وقتی دیدم نمره ام خراب شده خیلی خجالت کشیدم.

هوسوک به عنوان یکی از سر گروه ها انتخاب شد.

تهیونگ و بکهیون و هم سرگروه شده بودن.

داشتیم گروه بندی میشدیم.

یونگی همین طور که انتظار میرفت،رفت توی گروه هوسوک،با اینکه تهیونگ  هم سرگروه بود من گروه هوسوک رو انتخاب کردم و با یونگی و هوسوک هم گروهی شدم.

گروه ما از همه ی گروه ها تعداد بیشتر داشت.

جین با اینکه نمره ی کامل گرفته بود  نخواست سر گروه بشه،بعضی اخلاقاش آدم رو متعجب میکنه،اون زیر گروه تهیونگ شد.

همه ی گروه ها ۵ نفره بود و ما ۷ نفره

زنگ تفریح شد،رفتم پیش تهیونگ

ته:جیمین خان میبینم که دوستای جدید پیدا کردی

جیم:اوم اره دیگه

یکی زد به بازوم

ته:خیلی بدی.

خندیدم

همون لحظه صدا هایی از جلوی کلاس اومد.

_ولم کنید

صدای یونگی رو شنیدم. روی زمین نشسته بود و به نرده ها تکیه داده بود، دستش روی سینه اش بود و مثل اینکه از درد اشک میریخت. 

بچه ها دورش جمع شده بودن و شاید این موضوع باعث شده بود تنفس کمتری داشته باشه. 

ناخودآگاه دلم براش سوخت و به سمتش رفتم و بغلش کردم. با لحن نگرانی گفتم: هی هی یون آروم باش

با شنیدن حرفم آروم تر شد و نگاهی بهم انداخت. 

با آروم تر شدنش با احتیاط پرسیدم:چی شده؟ 

جوابی نداد و روشو برگردوند. 

سرشو روی سینه ام فشار دادم که دست اون هم روی سینه اش قرار داشت. 

انگار که دوباره قرار بود دوباره درد بکشه نگران پرسیدم: هعی تو حالت خوبه؟ 

یونگی سینه اشو فشار داد و در حالی که درد رو تحمل میکرد گفت: تپش قلب دارم

جیم: قرص میخوری؟ 

یونگی با تکون دادن سر تایید کرد: تو زیپ کنار بند کیفمه

به دو رفتم قرص رو براش اوردم و بهش دادم.

اروم تر شده بود.

زنگ خورده بود ولی من اجازه گرفتم و باهاش از کلاس رفتم بیرون تا به صورتش اب بزنه.

جیم:هعی هعی پسر نگرانش نباش،هر چی شده باشه من کمکت میکنم

یه لبخند بی جون زد.

و همه چیز از همین جا شروع شد.

 

 

۲ 💙 ۰ 💔

هیوکا دیده نمیشه عزیزم ببین میتونی رنگشو عوض کنی هرچند هر طور باشه میخونمش💙

اوه جدا؟ 

اره اره حتما عوضش میکنم

اره یکم سخت میشه خوندنش ولی خوندم قشنگ بود

حالا یونمین اسماته چیه اطلاعاتشو کجا نوشتی

کاورش تو سایت هست 

اسمش ending scene 
یونمین، تهجین، نامکوک
با یه خلاصه هم ازش هست😘

باش تنک یونیکرنم

❤❤❤😘

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
💎𝙸 𝚕𝚒𝚟𝚎 𝚝𝚘 𝚞𝚗𝚍𝚎𝚛𝚜𝚝𝚊𝚗𝚍 𝚕𝚒𝚏𝚎,𝚋𝚞𝚝 𝚕𝚒𝚏𝚎 𝚗𝚎𝚟𝚎𝚛 𝚞𝚗𝚍𝚎𝚛𝚜𝚝𝚊𝚗𝚍 𝚖𝚎:)💎
💎 دوستان ما💎
بلاگ بیان