nothing to do

(●’◡’●)ノ

💎Ending scene +پارت جدید اضافه شد💎

در حال اپ روی همین سایت

ادامه مطلب ۱۳ نظر ۱۱ 💙 ۰ 💔

💎وانشات sorry baby💎

ادامه مطلب ۰ نظر ۳ 💙 ۰ 💔

💎پارت دوم ending scene💎

_یه لحظه صبر کن خواهش میکنم
+خواهش میکنم برو دنبالم نیا
_من من واقعا دوست دارم
+من  هیچ علاقه ای به تو ندارم
_(لبمو گاز گرفتم)لطفا یه فرصت بده بهم،ی یه فرصت که بتونم عاشقت کنم
+عشق که زوری نمیشه چرا نمیفهمی؟دست از سرم بردار
_(اشکام بی وقفه می ریختن،به رفتن پسر مورد علاقه ام نگاه میکردم،به دیوار پشت مدرسه تکه زدم)ازت متنفرم،متنفرممم
و اشکام اوج گرفت.
***
لیوان شیر کاکائوم رو برداشتم و به سمت اتاقم برگشتم،امروز کسی حال و حوصله ی هیچی رو نداشت،ولی مگه من اهمیتی میدادم بهشون.
اونا زندگی خودشون رو میکردن منم زندگی خودم،در اتاقم رو بستم.
جلوی تختم که رو به روی آینه بود بود نشستم و خودم رو توی آینه نگاه کردم.
بدجور دلم نوشیدنی الکی میخواست ولی به خاطر سن کوفتیم هیچ جا بهم نمیدادن،پس ناچارا با لیوان شیر کاکائو فاز گرفتم
کم مونده بود با آخرین قطره های شیر کاکائوم مست مست بشم که صدای کوبیده شدن در ورودی خونه منو به خودم اورد.
ایش باز این هیولا پاشو گذاشت خونه،گند زده به زندگیمون، از وقتی با پدر هوسوک کار میکنه،زندگیمون به گند کشیده شده،نمیدونم چرا ولی میدونم زندگیمون دیگه مثل سابق گل و بلبل نیست.
بازم شونه ای بالا انداختم و توی اینه به خودم نگاه کردم،بازم صدا ها رفت بالا.
×بدش به من عوضی
صدای درگیری و شکستن چیزی اومد.
خب واضح بود مثل هر شب بابا باز داره مست میکنه و مامان سعی داره جلوشو بگیره.
×هیچ میفهمی داری چه غلطی میکنی؟زندگیمون رو نابود کردی،نون خوردن نداریم و تو،تو... اه،بازم باختی؟(صدا شو برد بالا تر)
صدای هق هقای مامانم بلند شد.
×با گریه نالید:اخه دیگه چیزی نداریم که بدیم
+چرا داریم،هنوز یه چیزی داریم...
***
اروم و پیوسته به سمت در رفتم،در زدم
_بیا داخل
+سلام پدر
_اوه هوسوک اینجا چیکار میکنی؟اینجا محل کار منه مگه نگفتم نباید بیای محل کار من.
+آقای جانگ،من اومدم اینجا باهاتون یه معامله کنم.
از مدل حرف زدن پسرش خوشش اومد.
لبخند مرموزی زد:چیکار میتونم براتون بکنم؟
همون لبخند روی لبای هوسوک هم شکل گرفت.
***
{جیمین}
باز این زنگ ریاضی داشتیم و بازم امتحان،هعی
سر جام نشستم.
به تهیونگ که سمت چپ من کنار جین نشسته بود نگاه کردم.
جیم:تهیونگ
اصلا متوجه ام نبود.
جیم:هعی کیم تهیونگ.
برای یه لحظه نگاهش رو از پسر خشک کنارش برداشت.
ته:بله جیمی؟
جیمین:هیچی،جزوه اتو بهم قرض میدی؟
ته:همین؟بهت گفتم که اجازه نگیر خودت ور دار.
جزوه اشو برداشتم و نیم نگاهی بهش انداختم،اصلا به درک که دوست جدید پیدا کردی.
جزوه اشو باز کردم.
اوف چه خوش خط هم نوشته
داشتم میخوندم و توجهی به اطراف نداشتم.
که صدا ها منو به خودشون جلب کرد.
***
{یونگی}
هوسوک:یونگی الان وقتشه
یونگی:ول کن هوپ بازم...
هوسوک چشم غره ای بهم رفت که دهنم بسته شد.
یونگی:خیلی خب
هوسوک:افرین گل پسرم برو
انگشت وسطم رو براش بالا اوردم
هوسوک نگاه وحشتناکی بهم انداخت و من فقط دور شدم.
چشمام رو تو حدقه چرخوندم
جئون جونگ کوک بازم مثل همیشه داشت،اروم از گوشه ی کلاس رد میشد،ولی خب نه اون قدر اروم که من متوجه اش نشم.
با دست جلوشو گرفتم.
یونگی:کجا داشتی میرفتی؟
کوکی:هی هیچ جا
موهاشو کشیدم و سرش رو اوردم بالا
یون:مطمئنی که جایی نمیرفتی
کوک به زور آب دهنش رو قورت داد.
یقه ی کوک رو گرفتم.
ولی با مشت سنگینی که به صورتم برخورد کرد،روی زمین افتادم.
پوزخند بی روحی به پسر تازه واردی که رو به روم ایستاده بود نگاه کردم و از روی زمین بلند شدم و خیلی اروم لباسم رو تکوندم.
یون:نمیزارم کسی از لمس کردنم قسر در بره
مشتم رو به طرفش پرت کردم ولی دستمو تو هوا گرفت.
جونگ کوک لعنتی رفت و پشت اون قایم شد.
مشتم رو به زور از دستش آزاد کردم
بازم خونسرد لباسم رو صاف کردم و طرف هوسوک برگشتم.
هوسوک دستم رو گرفت.
هوسوک:ایش گند زدی،دنبالم بیا.
دستمو دنبال خودش کشید و برد.
***
{جیمین}
۲۰ دقیقه بود زنگ کلاس خورده بود.
ولی یونگی و هوسوک هنوز نیومدن سر کلاس اه،سر گروه منو باش.
اصلا نزدیک ۳۵ دقیقه است که نیستن،خانم پارک قرار بود آخر کلاس امتحان بگیره و از کلاس رفته بود بیرون تا توی این فاصله ما بخونیم.
۲۰ دقیقه به آخر زنگ بود که هوسوک اومد داخل کلاس.
جیم:‌هوسوک شی زود بیا، یونگی کوش؟
هوسوک بدون هیچ حالت خاصی توی چهره اش: فکر کنم رفت خونه
متعجب پرسیدم: امتحان نمیده؟
هوسوک:نه گفت که نمیده
متعجب تر از قبل پرسیدم: آخه چرا؟
هوسوک:حالش خوب نبود رفت
با درک کردن موقعیتش "اوهی" زیر لب گفتم.
هوسوک بیخیال دستشو تکون داد و گفت: ولش حالا جیمین واسه امتحان خوندی؟
سرمو سریع به بالا و پایین تکون دادم: اوهوم اوهوم
هوسوک لبخند ریزی زد: کیوت
هوسوک نگاه عصبی ای  به جونگ کوک و پسر قد بلند کنارش کرد.
جونگ کوک به اون پسره چسبیده و دیدن نگاه خیره ی هوسوک بیشتر به اون پسر چسبید.
***
{نامجون }
نام:هعی فسقلی انقدر بهم نچسب
کوک:ببخشید
نام:شبیه بچه خرگوشی
کوک:نه خیرم نیستم
نام:هستی هستی
کوک:یااااااا
نام (لبخند چالداری بهش زدم):کیوت،نمیزارم اذیتت کنن،اصلا برای چی اذیتت میکنن؟
کوک:چ چون که...

۰ نظر ۱ 💙 ۰ 💔

💎به زودی...💎

 

ادامه مطلب ۴ نظر ۶ 💙 ۱ 💔

💎New one-shot 💎blue and gray💎

 

ادامه مطلب ۱۳ نظر ۷ 💙 ۰ 💔
💎𝙸 𝚕𝚒𝚟𝚎 𝚝𝚘 𝚞𝚗𝚍𝚎𝚛𝚜𝚝𝚊𝚗𝚍 𝚕𝚒𝚏𝚎,𝚋𝚞𝚝 𝚕𝚒𝚏𝚎 𝚗𝚎𝚟𝚎𝚛 𝚞𝚗𝚍𝚎𝚛𝚜𝚝𝚊𝚗𝚍 𝚖𝚎:)💎
بلاگ بیان